هر كلمه و هر اسمي ميتواند مورد توضيح و تفسير قرار گيرد و اسم وبلاگ ما هم از اين قاعده مستثني نيست. راستش ما هنگام انتخاب اسم حساسيت زيادي به خرج داديم تا اسمي بگذاريم که محدودمان نكند و قابل تفسير باشد! به همين دليل اسم وبلاگ را مثلاً "ايرانگردي با دوچرخه" نگذاشتيم، و گذاشتيم :"دوچرخه سواري و ايرانگردي" براي اين كه اگر روزي روزگاري مثل امروز سفرهاي با دوچرخهمان محدود شد، باز جايي براي نوشتن داشته باشيم! و ميبينيد كه اين "و" خيلي خيلي مهم است!!
ما در اقدامي سريع و بدون برنامهريزي قبلي سفر كوتاهي به خوزستان كرديم، كمتر از 48 ساعت؛ و البته تمام اين مدت را در اهواز بوديم. خيلي حيف شد كه نتوانستيم با همسايه عزيز وبلاگمان جناب آقاي قلمي ديداري كنيم...
اين سفر از چند جهت بر ما تأثير گذاشت. اول اين كه براي جشن حنابندان دوست عزيزي ميرفتيم كه مجلس زيبايش را به ساز و دهل (سرنا و دهل) بختياري آراسته بود و تلاش ميكرد نشان دهد چندين سال زندگي در اروپا نتوانسته ارتباط عميق فرهنگياش با قوم و قبيله را از او بستاند.
توشمال [۱] مينواخت و همه را به رقص درآورده بود، حتي ما كه رقص زيباي "سه پا" را نميدانستيم، دوست داشتيم موجشان بيايد و در برمان بگيرد. نوراله خيلي دوست داشتني و بيتكلف است. وقتي در سرنا ميدمد، وقتي چشمهايش را ميبندد و لپهايش بيرون ميزنند، يا هنگامي كه با مهر و محبت به عروسكهاي رقصانش مينگرد، انگار دارد خودش را، هستياش را در ساز ميكند و در طبق اخلاص تقديم آنها ميكند. ميگويم عروسك، چون او مانند عروسک گردانی كه با بندهايي نامرئي عروسكهايش را هدايت ميكند، با صداي سازش جمع را به رشتهاي در ميآورد و ميچرخاند؛ رشتهاي كه سر ديگرش زير انگشتان تكيده و بيقرار اوست.
دوم اين كه ما دو دوست قديمي را بعد از سالها ميديديم و اين حكايت غريبي است. خيلي چيزها با مرور زمان تغيير ميكنند و باز در چشم دوست كه مينگري، به كلامش كه گوش ميسپاري، انگار هيچ چيز تغيير نكرده است، هر چند كه در ظاهر هيچ شباهتي بين امروز او و امروز من و تو، و گذشتهي بسيار گذشتهي ما نيست.
و سوم اين كه ديدار خوزستان هر بار دوست داشتني است، اما دردآور است و اين درد ناگزير... خوزستان دايه است؛ نه، مادر است! مادري كه هر بار به سراغش ميروي پير تر شده، و از كارافتادهتر... در خيابان كه قدم ميزني، چهره مردم كوچه و بازار را كه ميبيني، امكانات سطح شهر را كه با ديگر مراكز استانها قياس ميكني، كار و زحمت در هواي طاقتفرساي تابستان (و حتي از نيمهي بهار به بعد) كه در نظرت ميآيد... به موازات همهي اينها نميتواني از ياد ببري كه چه بخشي از درآمد كل كشور از دست و بازوي همين مردم تأمين ميشود.
هر بار موقع خداحافظي از خوزستان، اين بيت از سايه را برايش ميخوانم:
"دگر بارت چو بينم شاد بينم
سرت سبز و دلت آباد بينم"...
[1] - بختياريها به نوازندگانشان توشمال ميگويند.