
از همان بهار 1380 با كميتة سايكلتوريسم فدراسيون دوچرخهسواري آشنا شديم و من و حامد و شهرام مظفري (و احتمالاً حميد رعنايي و شهرام ويدافر) به عضويت اين كميته درآمديم. وجه ثبت نام در آن سال 3000 تومان بود به اضافه 1000 تومان بيمة ورزشي. به اين ترتيب سفر اصفهان به شيراز (شهريور 1380)، كه در قالب گروهي 4 نفره بود (من و شهرام مظفري و حامد و شهرام ويدافر) اولين مسيري بود كه ما زير نظر كميتة سايكلتوريسم ركاب ميزديم. ناگفته نماند ما از طريق بچههاي "پروانه سبز" (برادران عباسي: عليرضا، مرتضي، محمد و دوستانشان) با اين كميته آشنا شديم.
سفر شيراز 5 روز طول كشيد: روز اول از اصفهان تا شهرضا، روز دوم از شهرضا تا آباده، روز سوم از آباده تا پاسارگاد، روز چهارم از پاسارگاد تا تخت جمشيد و روز پنجم از تخت جمشيد تا شيراز.
ما براي اين كه به سفرمان حال و هواي فرهنگي داده باشيم، برنامه را از كنار بقعة باباركنالدين عارف قرن هشتم هجري، در قبرستان تاريخي تخت فولاد اصفهان، آغاز كرديم، و نقطة پايان سفر را آرامگاه حافظ، غزلسراي قرن هشتم هجري قرار داديم. اقامت ما در شهرضا، آباده و شيراز در محل تربيتبدني اين شهرها بود، اما در پاسارگاد كادر نگهباني آنجا، اتاق نگهباني را در اختيار ما گذاشتند؛ به اين ترتيب من و شهرام ويدافر با دوچرخهها در اتاق نگهباني خوابيديم، و حامد انصاريپور و شهرام مظفري در محوطة باز و در چادر خوابيدند.

همچنين شب اقامت در تخت جمشيد به جهت آشنايي مختصري كه با كاركنان آنجا داشتيم، جلوي سايت و مقابل درب ورودي خوابيديم، و البته قول گرفتند كه ما قبل از 30/7 صبح بايد چادر و وسايلمان را جمع كرده باشيم، چون منتظر يك تور آلماني بودند كه صبح براي بازديد از سايت ميآمد. من با يكي از بچهها در هواي باز خوابيديم و خوب يادم هست كه صبح وقتي چشم باز كردم ستونهاي با عظمت تخت جمشيد بالاي سرم بود.


از جزئيات اين سفر چيز زيادي به خاطر ندارم، جز دو مورد: اول اين كه شهرام ويدافر قبل از پاسارگاد، در جاده و در تاريكي شب، كيف جيبياش را كه حاوي كارت شناسايي، مدارك و پول بود گم كرد، و صبح روز بعد با يك موتورسوار رفت و پيدايش كرد! و ديگر اين كه پوستمان در مسير آباده به پاسارگاد حسابي سوخت، تا حدي كه نشستن و پاشدن برايمان دشوار شده بود. دومين مورد روز آخر سفر و بين تخت جمشيد و شيراز بود. ما سرمان زير بود و ركاب ميزديم و من پيشتر از بچهها در حركت بودم. ناگهان چشمم به چهار دوچرخهسواري افتاد كه در طرف ديگر اتوبان براي ما دست تكان ميدادند. گويا آنها از شيراز به سمت تخت جمشيد ميرفتند. ما از اولين بريدگي به آنطرف اتوبان رفتيم تا با آنها آشنا شويم. گروهي خارجي بودند و خلاصه ما و آنها همه زبانهايي كه بلد بوديم را سر هم كرديم تا توانستيم كمي حال و احوال كنيم.

پرسيدند از كجا ميآييد، ما هم كلي ژست گرفتيم و اين طرف و آن طرف را نگاه كرديم و با افتخار گفتيم از اصفهان! و گفتيم كه حدود پانصد كيلومتر ركاب زدهايم! بعد ما از آنها پرسيديم: شما از كجا ميآييد؟ آنها خيلي راحت جواب دادند: از هلند!! و چيزي در حدود پنج هزار كيلومتر ركاب زده بودند، و تازه داشتند از اينجا ميرفتند هندوستان!! و اين موجب پنچري ما شد، البته پنچري خودمان، نه دوچرخههايمان! خلاصه با كلي خجالت و سرافكندگي با آنها خداحافظي كرديم و اعتماد به نفسمان را كلاً از دست داديم، و چون نميتوانستيم تصور كنيم پنج هزار كيلومتر با دوچرخه يعني چه، سعي كرديم خيلي بهش فكر نكنيم!!! اما از شوخي گذشته به ما گفتند كه يك جفت دوچرخهشان در تركيه به سرقت رفته و مجبور شدهاند براي ادامه سفر يك جفت دوچرخه ديگر بخرند و دوم اين كه دولتشان اجازه نداده كه خاك كشور پاكستان را ركاب بزنند چون اين كشور نا امن است.

ناگفته نماند من و حامد از شيراز با اتوبوس به اصفهان برگشتيم (طبق برنامه ريزي قبلي) اما دو شهرام راه را به طرف كازرون ادامه دادند و گويا كلي هم بهشان خوش گذشته بود كه اين موجب حسادت ما شد!! اين عكس را هم شب اقامت در شيراز، در خوابگاه تربيت بدني گرفتيم. به رنگ بازوهاي شهرام مظفري دقت كنيد!!

