ما هر چه فكر كرديم، ديديم خيلي افت دارد كه ما ناگهان از سال 1386 سر و کله مان پيدا شود و شروع كنيم بدون پيشينه ركاب زدن! راستش يك جور احساس حقارت و از اين حرفها به ما دست داد و تصميم گرفتيم تاريخچه دوچرخهسواريمان را رو كنيم. به همين جهت من لازم ديدم خلاصهاي از سفرهاي قبليام رو در اينجا ذكر كنم، تا به اين وسيله بتوانم بگويم: "ما هم بعله!!" البته اين پيشينه واقعاً پيشينة قابل توجهي نيست، اما ذكرش هم خالي از لطف نيست.
سفر اول
اولين باري كه وسوسة سفر با دوچرخه در دلم افتاد نوروز 1379 بود. اين فكر را كه نميدانم از كجا در سرم افتاده بود با دوستم همايون آيتي در ميان گذاشتم و قرار شد مسير اصفهان- نايين را ركاب بزنيم. اين يك جور سفر آزمايشي بود، چون ما تا آن زمان نه تجربهاي در اين زمينه داشتيم، و نه حتي با آدم با تجربهاي در اين زمينه روبرو شده بوديم. خلاصه ساعت 6 صبح كه از اصفهان حركت كرديم حدود 30/7 عصر نايين بوديم. توي مسير چند جا توقف كرديم: سگزي براي گرفتن نان و خوردن صبحانه، كوهپايه براي استراحت و ناهار، و بالاخره پايگاه هاشمآباد (قبل از گردنة ملّا احمد) براي عصرانه و استراحتي كوتاه. نكتة جالب اين كه همة خوراك ما در اين سفر خرما و عسل و ... بود، و از خوردن غذاي رستوران و خلاصه برنج و خورشت و كباب و ... خودداري كرديم، مبادا سنگين شويم و نتوانيم ركاب بزنيم. از همين سفر به بعد معدة من تحت تأثير گرماي نسكافه و شيريني عسل دچار بيمارياي شد كه تا امروز هم ادامه دارد و من هنوز هم هر وقت عسل ميخورم، خصوصاً وقتي در وعدة غذايي صبحانه و همراه چاي باشد، دچار درد معده ميشوم، و اين درد بسيار كم و پيوسته و آزار دهنده است، و 3-2 ساعتي دستم را بند ميكند. خلاصه ما شب را در مدرسهاي تحت پوشش ستاد اسكان نوروزي گذرانديم و روز بعد، پس از گشت و گذاري در نايين، به اصفهان برگشتيم.
متاسفانه از اين سفر عكسي نداريم، چون تا آن زمان هنوز دوربين اختراع نشده بود!!
(ببين ما چقدر سابقه داريم؟!)
