تبليغاتX
دوچرخه سواري و ايرانگردي

دوچرخه سواري و ايرانگردي

سيكلوتوريسم Cyclotourism

 

 

يكي از سخت‌ترين كارهاي دوچرخه‌سواري و ايرانگردي، نوشتن سفرنامه است. گاهي آدم حاضر است شيبي تند و طولاني را در زمانی کوتاه ركاب بزند اما مجبور نباشد يك صفحه از خاطرات سفرش بنويسد! دشوارتر از آن پيدا كردن عكس‌هاي سفر و آپلود كردن و در صفحه گذاشتن است...

در خمين خيلي نمي‌مانيم و با توجه به مشكل زانو تصميم مي‌گيريم كه فاصله خمين تا محلات را با وانت نيسان طي كنيم! با راننده نيسان به توافق مي‌رسيم و ما را به مهمانسراي جهانگردي آبگرمِ محلات مي‌رساند:

-         سلام

-         سلام

-         ببخشيد اتاق دوتخته خالي داريد؟

-         بله، اين فرم را پُر كنيد.

-         بله، ممنون. ببخشيد ما با دوچرخه سفر مي‌كنيم، شما در مهمانسرا جاي امني براي گذاشتن دوچرخه‌ها داريد؟

-         يعني شما با دوچرخه آمديد اينجا؟

-         بله

-         الآن، اين ساعت شب؟ از كجا مي‌آييد؟

-         بله، از خمين، البته با وانت نيسان!!

 

خلاصه طي يك شب اقامت در اين مهمانسرا به صورت يكي از جاذبه‌هاي گردشگري منطقه درمي‌آييم! و مديريت مهمانسرا لطف مي‌كنند و به ما 20% تخفيف مي‌دهند چون اولين مهمان‌هايي هستيم كه با دوچرخه به اين مهمانسرا مي‌رويم.

 

مهمانسراي جهانگردي آبگرم محلات

 

سرتان را درد نياورم؛ صبح روز بعد بار و بنديل را روي دوچرخه مي‌بنديم و به سمت دليجان راه مي‌افتيم. مسير سرازيري و با شيب تند است.

 

آبگرم تا دليجان _ 1

 

آبگرم تا دليجان _ 2

 

 در دليجان دو ساعت معطل مي‌شويم تا اتوبوسي پيدا كنيم كه حاضر شود ما و دوچرخه‌هاي‌مان را حمل كند!

حاصل اين سفر كلي لباس نشسته و خستگي و دو دوچرخه كثيف و كلي بار و بنه درهم و برهم است و البته كلي خاطره خوش و بياد ماندني با دوست همسفرمان رسول و ديگر دوستاني كه لطف كردند و به ما كمك كردند از جمله آقاي ماهري، تربيت بدني داران، تربيت بدني گلپايگان، مهمانسراي جهانگردي آبگرم و ...

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی ام مهر 1386ساعت 15:23  توسط رسول  | 

 

 

نبود نقشه‌هاي ويژه دوچرخه‌سواري گاهي كار را دشوار مي‌كند. ما براي رفتن به خمين هيچ اطلاعي از پستي و بلندي مسير نداشتيم، از اين رو برنامه‌ريزي براي ساعت شروع حركت و رعايت سرعت متوسط مناسب غير ممكن بود. در اين‌گونه موارد بهترين كار مشورت با محلي‌هاست. فقط يك مشكل اساسي وجود دارد: اگر فرد مورد مشورت دوچرخه‌سوار نباشد ممكن است نتواند اطلاعات دقيقي بدهد. مثلاً كسي كه جاده‌اي را با اتومبيل طي مي‌كند، شيب‌ها و مسافت‌ها برايش نمود آنچناني ندارند، و ممكن است خيلي راحت به شما بگويد: "نه، راه خيلي مشكلي نيست" يا مثلاً: "چيزي راه نيست"... و شايد خيلي از اين افراد ندانند مسافتي را كه اتومبيل كمتر از 2 ساعت طي مي‌كند، دوچرخه‌سوار بايد يك روز تمام ركاب بزند!

غرض اين كه ما از دوست عزيزمان آقاي ماهري اطلاعاتي در مورد مسير گلپايگان تا خمين خواستيم، و از آنجايي كه ايشان پايي بر ركاب دارند، اطلاعات خوبي به ما دادند. راستش خود ايشان هم مدت زيادي بود كه اين مسير را نرفته بودند، اما يادشان مي آمد كه سال‌ها پيش وقتي به خمين رفته بودند، گويا مي‌ني‌بوس به زحمت خودش را از شيب بالا مي‌كشيده! و خلاصه ما دستگيرمان شد كه داريم كجا مي‌رويم!!

در روستاي سعيدآباد، كيلومتر 10 جاده خمين، سراغ دبيرستاني رفتيم كه بسته بود، و خوشبختانه دو جوان دبيرستاني را ديديم و فيلم و دفترچه‌هاي مربوط به ايدز را به آن‌ها داديم تا روز بعد به دبيرستانشان ببرند. بعد به گردنه‌اي كه انتظارش را مي‌كشيديم، رسيديم. حد اقل دو ساعتي با گردنه كلنجار رفتيم تا بالاخره بالاي آن رسيديم. گلپايگان و دشت اطراف آن از بالاي گردنه به خوبي ديده مي‌شد. منظره زيبايي بود.

 

 گردنه بين گلپايگان و خمين

 

مسافت كوتاهي را در جاده كفي طي كرديم تا به ابتداي سرازيري خمين رسيديم. دشت وسيعي پيش روي ما نمايان شد. خمين از دور ديده مي‌شد. بعد از طي حدود 20 كيلومتر سرازيري به خمين رسيديم.

 

سرازيري خمين

 

  براي خوردن نوشابه و بستني جلو مغازه‌اي ايستاده بوديم كه اين بچه‌هاي دوچرخه‌سوار خميني را ديديم و حيفمان آمد كه عكسي يادگاري با هم نگيريم.

 

بچه هاي خميني

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه سی و یکم شهریور 1386ساعت 22:54  توسط رسول  | 

 

 

 

از خوانسار تا گلپايگان مسير تماماً سرازيري بود و بعد از گذراندن قسمت‌هايي با شيب زياد و تا حدودي پيچ و خم به دشت فراخي رسيديم كه با شيبي ملايم به سمت گلپايگان ادامه داشت. دم‌دماي غروب به گلپايگان رسيديم. خيال داشتيم شب براي اقامت به اداره تربيت بدني گلپايگان مراجعه كنيم اما دوست عزيزمان آقاي ماهري اين اجازه را به ما ندادند و ما را به خانه‌ با صفايشان بردند. خانه ايشان يكي از خانه‌هاي قديمي گلپايگان است، با خصوصيات تقريبا يكساني كه از خانه‌هاي قديمي انتظار مي‌رود. اتاق‌هايي كه بطور پيوسته پشت سر هم قرار دارند بطوريكه هر اتاق يك در به اتاق كناري خود و يك در به ايوان مسقفي دارد كه رو به حياط و چند پله‌اي از سطح حياط بالاتر است. حياطي با صفا با يك حوض در وسط آن و آلاچيقي كوچك پشت حوض. گوشه سمت راست حياط انباري است كه در قديم تنورخانه هم بوده است. آقاي ماهري علاقه زيادي به حفظ و احياي فرهنگ گذشته شهر خود دارد و اين انباري را به موزه‌اي از ابزار‌آلات و وسايل قديمي تبديل كرده است. ابزار آلاتي  كه در زمان خود وسايل ساده و لازم براي زندگي روزمره بوده‌اند و امروزه با تغيير نوع زندگي، براي ما وسايلي غريب و جالب به نظر مي‌رسند. اگر افرادي  از دو نسل پيش (يا حتي شايد يك نسل پيش) با ما بودند از اين همه شوق و ذوقي كه براي ديدن اين ابزارآلات و فهميدن كاربردشان به خرج مي‌داديم حتما تعجب مي‌كردند. خمره‌هاي بزرگ كه براي نگهداري آذوقه استفاده مي‌شده است. انواع داس‌ها و وسايل كشاورزي،  چراغ‌هاي قديمي، دوك‌هاي نخ‌ريسي، ديگ‌هاي آشپزي و خيلي وسايل ديگر كه متاسفانه درست يادم نمانده.

 

 

منزل آقاي ماهري

 

 

آقاي ماهري به همراه تعدادي از دوستانشان انجمني تشكيل داده‌اند به نام  ورد پاتكان. در معرفي‌نامه اين انجمن آمده: وردپاتكان وجه تسميه نام گلپايگان است، با قدمتي پيش از اسلام. وَرد به معناي گل‌سرخ و پاتكان به معناي سرزمين است؛ سرزمين گل‌سرخ. انجمن ميراث فرهنگي وردپاتكان در زمينه‌هاي ميراث فرهنگي، صنايع دستي و گردشگري فعاليت مي‌كند. گوشه‌اي از اهداف كوتاه مدت و بلند مدت اين انجمن عبارتند از: برگزاري نمايشگاه صنايع دستي، برگزاري جشنواره‌هاي فرهنگي و هنري، برگزاري تورهاي گردشگري، شناسايي، بازسازي، احيا و حفاظت از آثار و ابنيه تاريخي و معرفي فرهنگ و تمدن كهن و اصيل شهرستان گلپايگان. جهت دريافت اطلاعات بيش‌تر مي‌توانيد با شماره تلفن‌هاي ۳۲۳۶۳۳۰ ۰۳۷۲  و ۰۹۱۳۲۷۱۹۹۱۰ تماس بگيريد.

 

گلپايگان به دو چيز معروف است. يكي لبنيات و ديگري كباب. از قبل خيال داشتيم خودمان را از اين دو محصول بي بهره نگذاريم كه اين بار هم لطف دوستمان ما را غافلگير كرد و ديديم كه با سيني كباب از در وارد شد. كباب و سبزي و دوغ .... جاي شما خالي، خيلي چسبيد.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهارم مرداد 1386ساعت 12:9  توسط دلارام  | 

 

 

 

 

 

قبل از هر چيز از به شما دوچرخه‌سوار گرامي توصيه مي‌كنيم اگر قرار است از خوانسار عبور كنيد، حتماً از جنوب اين شهر وارد و از شمال آن خارج شويد. اختلاف ارتفاع بين شمال و جنوبِ اين شهر طولاني بدون اغراق بيش از صد متر است.

 

ما حدودِ ساعتِ 2 ظهر به اين شهر زيبا مي‌رسيم. چون قرار است بَنِر محك را در معرض ديدِ عموم بگذاريم و همچنين به نشر اطلاعيه‌ها و فيلم‌هاي اطلاع‌رساني دربارة ايدز بپردازيم، يكراست به سراغ فرمانداري (تقريباً در ورودي جنوبي شهر) مي‌رويم تا مجوز بگيريم. معاون سياسي فرمانداري با ديدن نامه‌ها و كارت‌هاي ما، مجوز تبليغ را به طور شفاهي مي‌دهد، و انصافاً همين مجوز شفاهي مؤثر واقع مي‌شود: چند دقيقة بعد، يكي از مأمورين نيروي انتظامي كه با لباس شخصي است، ما را مي‌بيند و از مليت و هويت ما مي‌پرسد، و به محض شنيدن نام معاون سياسي فرمانداري، و البته پس از ديدن كارت‌هاي شناسايي، ما را به سرچشمه راهنمايي مي‌كند، چرا كه به گفتة او بهترين جا براي انجام اين تبليغات، سرچشمه است، چون هميشه تعداد زيادي گردشگر در اين محل مستقر هستند.

 

در سرچشمه با گروه‌هاي دانش‌آموزي و دانشجويي برخورد مي‌كنيم و كارت‌ها و آگهي‌هاي محك و فيلم‌ها و دفترچه‌هاي يونيسف را براي اطلاع‌رساني دربارة ايدز پخش مي‌كنيم، و شما شرح آن حكايت‌ها را در مطلب "سفري چند منظوره" پيشتر خوانده‌ايد، يا مي‌توانيد بخوانيد.

 

 

و اما خوانسار...

 

خوانسار را به چند چيز مي‌شناسند: يكي عسل خوانسار است، كه همه جا در شهر مي‌توان آن را تهيه كرد، و ديگري خرس خوانسار است، كه در شهر نيست (يا حداقل ما چيزي نديديم!) و احتمالاً بيرون از شهر بايد قابل تهيه باشد! و صد البته هر جا عسل باشد سر و كلة خرس هم پيدا مي‌شود.

 

اما اگر از محصولات غذايي و خلاصه آنچه بر سر زبان‌هاست بگذريم، خوانسار به چيزي ديگر نيز شهره است؛ به داشتن هنرمند بزرگي كه اين شهر فقط با داشتن او مي‌توانست به خود ببالد: اسماعيل اديب خوانساري، استاد بزرگ رديف آوازي موسيقي دستگاهي ايران كه حق بزرگي به گردن موسيقي آوازي امروز ايران دارد، و شما براي آشنايي با اين مرد بزرگ مي‌توانيد به سايت‌هاي موسيقي ايراني سر بزنيد. از شاگردان شناخته شدة اديب مي‌توان از هنگامة اخوان نام برد كه چند اجراي ضبط شده با محمدرضا لطفي دارد، البته پيش از انقلاب، و پس از انقلاب چون اجازه آوازخواني به زنان داده نشده، هنگامه اخوان هم فراموش شده است. به گفتة لطفي گويا گناه زنان اين است كه فركانس صدايشان زيرتر است! گفتم هنگامه اخوان فراموش شده؛ نه البته اين طور نيست... او به تربيت شاگردان به صورت خصوصي ادامه مي‌دهد و گويا در چند برنامه ويژة زنان هم آواز خوانده است، اما به هر حال عموم علاقه‌مندان به آواز ايراني از صداي او محروم مانده‌اند... اگر چند كاري را كه با لطفي اجرا كرده شنيده باشيد، مي‌بينيد كه توانايي زيادي در اجراي آواز ايراني، بويژه به شيوة قمر دارد.

اين ممنوعيت صداي زن در آواز ايراني هم حكايتي است، چون اتفاقاً كساني كه صداي خوانندگان ِ زن را براي "لهو و لعب"! گوش مي‌كنند، به راحتي به صداي خوانندگان مورد نظر خود دسترسي دارند و اجراهاي آنان را با بهترين كيفيت در اختيار دارند، و جالب اينجاست كه حتي در صورت دسترسي به كار هنرمنداني چون هنگامه اخوان، حاضر نيستند دقيقه‌اي به صداي آنان گوش دهند! اين ميان، سرِ علاقه‌مندان واقعي هنر موسيقي آوازي ايران بي‌كلاه مي‌ماند، كه از محصول سال‌ها تحصيل و تلاشِ هنرمنداني چون اخوان بي‌نصيب مانده‌اند.

 

حالا كه اين همه وارد بحث موسيقي شديم، اين را هم اضافه كنيم كه محمدرضا لطفي 16-15-14 تيرماه ساعت 8 شب در كاخ نياوران كنسرتي دارد با عنوان "هنر بداهه نوازي". در اين كنسرت محمد قوي‌حلم با سازي ضربي (تنبك يا دف) لطفي را همراهي مي‌كند. علاقه‌مندان لطفي و موسيقي ايراني مشتاقند اولين اجراي اين هنرمند بزرگ را در كشور، پس از سال‌ها دوري از وطن، ببينند و بشنوند.

 

 

مثل اين كه وبلاگ دارد از صراط مستقيم، كه همانا ركابزني و دوچرخه‌سواري است منحرف مي‌شود!

 

ما بعد از توقفي 3-2 ساعته در خوانسار و خوردن ناهار در سرچشمه، راه گلپايگان را در پيش مي‌گيريم، و با توجه به سرازيري و كوتاهي مسير اميدواريم قبل از غروب، گلپايگان باشيم. تنها نكتة آموزشي هنگام خروج از خوانسار، خريدن پودر بچه بود، براي استفاده در پشتِ گردن ِ من، كه عرق‌سوز شده بود، و نمي‌توانستم سرم را بچرخانم...

 

 

 

عرق سوز شدن گردن

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 17:8  توسط رسول  | 

 

 

 

راستش ما فكر كرديم بهتر است برنامة زماني كل سفر را يكجا بنويسيم، و در مطالب بعدي به چند و چون مسير بپردازيم.

 

شروع سفر روز دوشنبه 17 اردي‌بهشت 1386 از فريدونشهر بود و شب در داران اقامت كرديم. سه‌شنبه از داران آغاز كرديم و بعد از گذراندن شهرهاي دامنه و خوانسار، شب در گلپايگان مانديم. همان شب رسول فروغي از ما جدا شد و ما چهارشنبه بدون ِ او راه را ادامه داديم، شب به خمين رسيديم، و به علت مشكل درد زانو كه هر دو به آن دچار شده بوديم، ترجيح داديم مسافت بين خمين و آبگرم محلات را با وانت نيسان طي كنيم! ضمن اين كه از امكانات رفاهي مهمانسراي جهانگردي آبگرم اطلاع داشتيم، و از طرفي نمي‌دانستيم آيا در خمين جاي مناسبي براي استراحت و حمام و ... خواهيم داشت يا خير؛ شب را در آبگرم مانديم و پنجشنبه صبح از آبگرم تا دليجان، نقطة پايان ِ سفر، ركاب زديم.

 

فاصلة بين شهرها به كيلومتر:

فريدونشهر- داران : 38

داران- دامنه : 9

دامنه- خوانسار : 31

خوانسار- گلپايگان : 29

گلپايگان- خمين : 41

خمين – آبگرم : 75 (با وانت!!)

آبگرم - دليجان : تقريباً 35

 

ارتفاع شهرها از سطح دريا (به متر):

فريدونشهر: 2530

داران: 2390

خوانسار: 2250

گلپايگان: 1830

خمين: 1815

محلات: 1780

دليجان: 1530

 

 

همان طور كه در مطلب اول اين سفر گفتيم، گمان مي‌كرديم چون از بلندترين شهر كشور سفر را آغاز كرده‌ايم، همة مسير سرازير است و خلاصه نان ِ ما توي روغن! اما گذراندن سربالايي قبل از جادة داران، و بعد از آن طي بيش از 15 كيلومتر سربالايي قبل از خوانسار، و در نهايت صعود به گردنة بين گلپايگان و خمين نشان داد همة محاسبات ما اشتباه بوده است! حتماً با خودتان مي‌گوييد: "خوب در عوض، هر سربالايي يك سرازيري دارد"! حق با شماست، اما مشكل اينجاست كه هميشه نمي‌توان كندي سرعت بالارفتن را با تندي پايين آمدن جبران كرد. به عنوان مثال در مسيري مسطح، يك ساعت و نيم طول مي‌كشد تا مسافت 30 كيلومتري را با سرعت 20 كيلومتر طي كنيد. حالا اگر نيمي از اين مسير سربالايي و نيم ديگر سرازيري باشد و شما با كلي بار و بنه مجبور باشيد با سرعت 5/7 كيلومتر بر ساعت سربالايي را طي كنيد، خود اين سربالايي به تنهايي 2 ساعت وقت خواهد برد، و شما در سرازيري هر اندازه سرعت بگيريد، نمي‌توانيد به زمان غلبه كنيد و نيم ساعت از دست رفته را بازگردانيد! ضمن اين كه به هر حال سرعت زياد در سرازيري امكان پذير نيست و ممكن است كنترل دوچرخه را دشوار كند، و به همين دليل دوچرخه سوار جاده، با بار سنگين خود، نمي‌تواند زياد سرعت بگيرد.

 

با اين وجود ما در بخش‌هاي كوچكي از سرازيري قبل از خوانسار 57-54 كيلومتر بر ساعت سرعت گرفتيم؛ اگر وزن خودمان و دوچرخه و بار آن را با ضخامت محور چرخ‌ها كنار هم بگذاريم، خواهيم ديد كه ضربة ناشي از برخورد با يك دست‌انداز كوچك تا چه اندازه مي‌تواند مهلك باشد!!

 

اما گذشته از همة اين حرف‌ها، همين فراز و نشيب‌ها دوچرخه‌سواري جاده را جذّاب و دوست داشتني مي‌كند.

 

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه سی و یکم خرداد 1386ساعت 1:44  توسط رسول  | 

 

 

 

صبح ساعت 30/7 اداره تربيت بدني داران را ترك مي كنيم و پس از خريد مختصري مسير دامنه را پيش مي‌گيريم. تلاشمان براي بدست آوردن آبجوش در شهرداري و فرمانداري داران بي‌نتيجه مي‌ماند، و هيچ مغازه‌اي در خروجي شهر آبجوش ندارد؛ ناخودآگاه داران را اين طور تعريف مي‌كنيم: شهري كه در آن آب جوش نمي‌آيد! به هر ترتيب داران را پشت سر مي‌گذاريم. بين راه، كنار مزرعه‌اي سرسبز صبحانه مي‌خوريم و مجدداً مسير را ادامه مي‌دهيم. خيالمان راحت است كه روبروي پليس‌راه دامنه يك پمپ بنزين قرار دارد... شايد بپرسيد پمپ بنزين چه دخلي به دوچرخه‌سواري دارد! پمپ بنزين از اين نظر كه يكي از ضروري‌ترين نيازهاي بشر را (گلاب به روي‌تان) در خود جاي داده است، براي هر انساني و به خصوص براي دوچرخه‌سواران داراي اهميتي ويژه است!! هر چند معمولاً در چنين مكان‌هايي نظافت اصلاً رعايت نمي‌شود!

 

سه راهي دامنه به طرف خوانسار

 

 

پس از مُهر زدن برگة فدراسيون دوچرخه‌سواري وارد جاده خوانسار مي‌شويم. جاده گلپايگان به داران را چند روز پيش از سفر به منظورشناسايي مسير با اتوبوس طي كرده بوديم و با علم به اينكه حدود 15 كيلومتر سربالايي در پيش داريم، راه را ادامه‌ مي‌دهيم. جاده نسبتاً خلوت است و اين فرصت را داريم تا از طبيعت و سكوت آن لذت ببريم. با استراحت‌هاي كوتاه و متعدد به سربالايي طولاني و تقريباً ممتد جاده غلبه مي‌كنيم و خود را به گردنه مي‌رسانيم.

 

سربالايي خوانسار

 

 

درست بالاي گردنه جاده‌اي است كه به گلستان‌كوه، دشت لاله‌هاي واژگون، منتهي‌مي‌شود. نمي‌دانيم تا دشت لاله چقدر است و از شيب آن هم بي‌اطلاعيم و چون ترجيح مي‌دهيم قبل از تاريكي به گلپايگان برسيم، به ناچار از ديدن آن صرفنظر ‌مي‌كنيم.

 

پس از گردنه پاداش تلاشمان را مي‌گيريم: سرپاييني، جاده خلوت و مناظر بسيار زيبا. در بخش‌هاي كوتاهي تا 55 كيلومتر بر ساعت سرعت مي‌گيريم و با شتاب تا خوانسار پيش مي‌رويم.

 

سرپاييني خوانسار

 

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم خرداد 1386ساعت 3:43  توسط دلارام  | 

 

 

 

هنگام خروج از فريدونشهر، ناهار را كنار سد لنگان مي‌خوريم، سدي كه در ادامة تونل لنگان و بر روي آب چشمه لنگان زده‌اند. حديث انتقال آب از سرچشمه‌هاي زاگرس به سمت دشت مركزي فلات ايران سابقه‌اي بس طولاني دارد. طرح تونل مشهور كوهرنگ، كه امروزه به بهره‌برداري رسيده، قدمتي چند صد ساله دارد و گويا از دورة صفويه آغاز شده است. تونل كوهرنگ آب سرچشمه‌هاي رود كارون را به رودخانة زاينده‌رود منتقل مي‌كند، و آب از زاينده‌رود با خطوط لوله بسيار طولاني به استان‌هاي مركزي ايران نظير يزد و كرمان منتقل مي‌شود. البته نمي‌دانم طرح انتقال آب از بالادست زاينده‌رود به كرمان عملي شد يا نه، اما يادم هست نمايندگان خوزستان در مجلس نسبت به اين طرح عكس‌العمل نشان داده بودند و شديداً با آن مخالفت كرده بودند. دليل‌شان هم اين بود كه دشت حاصلخيز خوزستان با آن همه وسعت و با وجود صنايع بزرگ كشاورزي مانند نيشكر هفت‌تپه، كشت و صنعت كارون در حومة دزفول و شوشتر، زمين‌هاي وسيع كشت و كار در خوزستان و ... نياز جدي‌تري به اين آب دارد، و گويا نگراني‌شان اين بود كه با انتقال آب كارون (پر آب‌ترين رود ايران) به فلات مركزي، چيزي از كارون باقي نماند! البته از همة اين‌ها مهم‌تر معضل آب آشاميدني خوزستان است؛ به عنوان مثال مسجدسليمان در فاصلة هوايي تقريباً 15 كيلومتر از بالادست كارون (گدار لندر- منطقة فعلي سد كارون 4) سال‌هاي متمادي از داشتن آب لوله‌كشي دايم محروم بوده است؛ نمي‌دانم آيا در حال حاضر همة مردم اين شهر آب آشاميدني دائم دارند يا خير. به ياد دارم در جريان جنگ نفت بين عراق و كشورهاي غربي، در شرايطي كه روزانه هزاران بمب بر روي بغداد مي‌ريختند، مي‌گفتند اوضاع در بغداد وخيم است و مردم اين شهر هر 48 ساعت، 2 ساعت آب جيره‌بندي دارند؛ و اين شرايط دشواري بود كه مردم مسجدسليمان، اولين شهر نفتي ايران كه ثروت عظيمي را نثار كشورمان و نيز برخي كشورهاي بيگانه كرده است، طي سال‌هاي متمادي با آن روبرو بوده‌اند. چند سال پيش بود كه آب آشاميدني آبادان با آب شور خليج‌فارس و اروندرود درآميخته بود و بحراني ايجاد كرده بود؛ اگر شرايط دشوار زندگي در آبادان را در نظر داشته باشيم (وضع بد آب و هوا، تنفس بوي گاز در كل شهر به واسطة وجود تأسيسات نفت و گاز) خواهيم ديد كه رسيدگي به اين مردم تلاشگر و فداكار تا چه اندازه اهميت دارد. اگر سهم آباداني‌ها از كشورداري و تلاش براي آباداني ايران بيشتر از ديگر شهروندان ايراني نباشد، قطعاً كمتر نيست. همين چند روز پيش بود كه جعبة جادو در گزارشي از اروندكنار مردم معترض اين شهر را نشان مي‌داد كه با قطع آب و مشكل بي‌آبي دست و پنجه نرم مي‌كردند. به هر حال موجب حيرت است كه چگونه آب از بالادست زاينده‌رود تا يزد و اخيراً كرمان مي‌تواند برود، اما مردم محروم و جنگ‌زدة خوزستان در فاصلة كمي از پرآب‌ترين رود ايران از آب آشاميدني دائم محروم هستند.

 

خلاصه ما در كنار اين آب خروشان ناهار را مي‌خوريم، نفري يك شيشه ماءالشعير هم مي‌نوشيم و به راهمان ادامه مي‌دهيم. نكتة مهم: همين ماءالشعير را اگر به فارسي ترجمه كنيم، حرام مي‌شود، اما اگر واژة عربي آن به زبان بيايد، به معني نوع بدون الكل آن است! مي‌گوييد نه؟ به مغازه‌دار محل‌تان بگوييد آبجو مي‌خواهم... ببينيد چقدر بد نگاهتان مي‌كند!!

 

از ديدني‌ترين مناظر بين فريدونشهر و داران، يكي هم "مجتمع مسكوني كلاغ‌ها" بود كه دلارام نظر ما را به آن جلب كرد، و نشاندهندة اين بود كه انبوه‌سازي در ميان حيوانات و به خصوص پرندگان طرفداراني دارد!!

 

 مجتمع مسكوني كلاغ ها

 

تازه ما مي‌خواستيم تبعيض و تفاوت طبقاتي را هم نشان دهيم، و عكس‌هايي هم از خانه‌هاي ويلايي كلاغ‌ها در وبلاگ بگذاريم، يعني درخت‌هايي كه روي هر كدامشان فقط يك لانة كلاغ بود، اما گفتيم بهتر است جوّ وبلاگ‌مان را سياسي نكنيم!!!

 

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم خرداد 1386ساعت 12:52  توسط رسول  | 

 

 

پس از قطعي شدن سفر، تصميم گرفتيم علاوه بر سفر گردشگرانه و ورزشي، در حد توان براي معرفي و يا كمك به جرياني خيرخواهانه و فرهنگي تلاش كنيم. واقعيت اين است كه سفر با دوچرخه در نظر عموم مردم و خصوصاً جوانان جذاب است، و مي‌توان با استفاده از اين جذابيت، كارهاي انسان‌دوستانه و مردمي را بهتر و مؤثرتر انجام داد.

 

 

*          *          *

 

از اين رو ما با موسسة محک تماس گرفتيم و خواستار آن شديم كه طي سفرمان به صورت داوطلبانه به معرفي اين مؤسسة خيريه بپردازيم.

 

محك - موسسه خيريه حمايت از كودكان مبتلا به سرطان

 

به همين منظور به مؤسسة محك رفتيم و بعد از صحبت‌هاي اوليه با دفتر روابط عمومي، جلسه‌اي با معاون مديرعامل محك داشتيم. در اين جلسه مسير خود را به ايشان اعلام كرديم، و خواستار آن شديم تا بروشورها و معرفي‌نامه‌هاي اين مؤسسه را براي پخش در سفر همراه خود ببريم.

 

بيمارستان محك : تهران- دارآباد

 

ايشان همچنين بَنِري براي نصب بر روي چادر، به هنگام اقامت در شهرها، به ما دادند، كه ما با توجه به مسير سفرمان فقط توانستيم در سرچشمة خوانسار آنرا نصب كنيم و در شهرهاي ديگر به نمايش موردي آن بسنده كرديم.

 

خوانسار - بوستان سرچشمه

 

 

مؤسسة خيرية حمايت از كودكان مبتلا به سرطان (محك) مؤسسه‌اي غيردولتي است كه با كمك‌هاي مردمي و خيرخواهانه اداره مي‌شود. اين مؤسسه هزينه‌هاي درماني كودكان مبتلا به سرطان را (شامل شيمي‌درماني، هزينة اقامت كودك بيمار و يكي از والدين او به عنوان همراه، هزينة رفت و آمد به بيمارستان و ...) از طريق جذب كمك‌هاي مردمي، مي‌پردازد.

 

كودك تحت درمان - موسسه محك

 

طبق آمار و اطلاعاتي كه اين مؤسسه به ما داد، هزينة هر كودك مبتلا به سرطان در هر ماه بالغ بر 150 هزار تومان مي‌شود، كه انصافاً هزينة سنگيني است و بسياري از خانواده‌هايي كه كودكي مبتلا به سرطان دارند، از پس تأمين آن برنمي‌آيند. هنگامي كه دلارام در بوستان سرچشمة خوانسار با گروهي از خانم‌هاي مسن در مورد محك و كمك‌هاي مردمي صحبت مي‌كرد، يكي از آن‌ها در جواب دوست خود كه اطلاعات بيشتري از چگونگي فعاليت‌هاي اين مؤسسه مي‌خواست، گفت: "يعني اگر بتواني به اين بچه‌ها كمك كني ثوابش برابر رفتن به حج است".

 

خوانسار - بوستان سرچشمه - معرفي محك

 

 

شما براي اطلاع از برنامه‌هاي محك مي‌توانيد در هر ساعت شبانه‌روز با تلفن گوياي 22213888 تماس بگيريد.

 

پست الكترونيك:

info@mahak-charity.org

 

مؤسسة محك همچنين داراي گروهي روي سايت Yahoo است، شما با عضويت در اين گروه مي‌توانيد در جريان فعاليت‌هاي محك قرار بگيريد.

 

 

 

*        *        *

 

 

علاوه بر اين، ما اطلاع‌رساني در مورد بيماري ايدز را با مشاوره دفتر يونيسف در ايران انجام مي‌داديم. اين اطلاع‌رساني شامل پخش پوستر، بروشور، لوح فشرده (سي‌دي) و دفترچه‌هايي بود كه از يونيسف دريافت كرده بوديم.

 

هم پيمان در برابر گسترش ايدز

 

به علت كمبود جا و سنگيني بار، ما فقط تعداد كمي فيلم و دفترچه و پوستر همراه خود داشتيم، از اين رو ناچار بوديم اين نمونه‌ها را در اختيار مدارس بگذاريم تا به اين طريق اطلاع‌رساني گسترده‌تري انجام گيرد. حالت مطلوب اين بود كه ما اطلاعات را مستقيماً به دست بچه‌ها برسانيم، اما چون تعداد محدودي پوستر و فيلم و بروشور همراه داشتيم، سعي مي‌كرديم در حضور بچه‌ها نمونه‌ها را به مربي‌ها بدهيم، و مستقيماً به بچه‌ها مي‌گفتيم كه نمايش فيلم و مطالب دفترچه‌ها را از مدرسه بخواهند.

 

دبيرستاني در گلپايگان

 

در خوانسار با چند گروه دانش‌آموزي مواجه شديم كه براي گردش به سرچشمه آمده بودند. از بچه‌ها خواستيم ما را پيش معلم‌شان ببرند، و در حضور آنها پوسترها و فيلم‌ها را به معلم‌شان داديم تا در مدرسه در اختيارشان قرار دهند.

 

ما در تمامي موارد فيلم و پوستر را در اختيار سرمجموعه قرار مي‌داديم تا بين همة اعضاي زير مجموعة خود منتشر كند، از آن جمله فرمانده سربازان نيروي انتظامي فريدونشهر، يكي دو گروه دانشجوي دختر در سرچشمة خوانسار و انجمن دوستداران ميراث فرهنگي " وَردپاتكان " در گلپايگان.

 

دانشجويان در سرچشمه خوانسار

 

هنگام خروج از گلپايگان وقتي به روستاي سعيدآباد رسيديم متأسفانه دبيرستان‌ها بسته بودند، و ناچار شديم فيلم آموزشي و دفترچة اطلاعات در مورد بيماري ايدز را در اختيار دو دختر دبيرستاني بگذاريم كه از مدرسه به خانه برمي‌گشتند، و از آن‌ها خواهش كرديم اين نسخه‌ها را در اختيار مدرسه بگذارند تا مورد استفادة همشاگردي‌هايشان قرار گيرد.

 

 

 

اگر مايليد دربارة ايدز (خصوصاً در ايران) بيشتر بدانيد مي‌توانيد به سايت زندگي مثبت سر بزنيد.

 

 

همچنين مي‌توانيد از سايت يونيسف ايران و پوسترهاي آن در خصوص ايدز (پوستر شماره 1 ، پوستر شماره 2، روي الف، و پوستر شماره 2، روي ب) ديدن كنيد.

 

 

براي كسب اطلاعات بيشتر دربارة فعاليت‌هاي يونيسف در ايران، با پست الكترونيك: Tehran@unicef.org مكاتبه كنيد.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه سی و یکم اردیبهشت 1386ساعت 19:25  توسط رسول  | 

 

 

پس از خروج از فريدونشهر با مناظر بسيار زيبايي روبرو مي‌شويم: دشت‌ها و كوه‌هاي سبز، درخت‌هاي پر شكوفه و آسماني آبي رنگ. خوشبختانه مسير هم سر پاييني است و به راحتي ركاب مي‌زنيم. براي خوردن نهار كنار رودخانه‌اي با صفا مي‌نشينيم و با نان محلي و پنير و حلواشكري از خودمان پذيرايي مي‌كنيم. چند خانم محلي كه گويا براي گردش آمده‌اند از كنارمان مي‌گذرند و چند متر دورتر از ما اطراق مي‌كنند. وقتي مشغول جمع كردن وسايل مي‌شويم، دو نفر از آنها سراغمان مي‌آيند و ما را به منزلشان دعوت مي‌كنند و رسم ميهمان‌نوازي را به جا مي‌آورند. از آنها تشكر مي‌كنيم و به راه مي‌افتيم.

 

نهار در جاده فريدونشهر

 

 

 انتهاي جاده فريدونشهر، قبل از اينكه به تقاطع جاده داران برسيم، با سربالايي ممتد و طولاني‌اي مواجه مي‌شويم كه حسابي نفس‌گير است. به جاده داران كه مي‌رسيم نزديك‌هاي غروب است و سعي مي‌كنيم با سرعت بيش‌تري پا بزنيم تا به تاريكي نخوريم. مسير كمي فراز و نشيب دارد. در سرپاييني‌ها سرعت مي‌گيريم تا سربالايي‌ها را راحت‌تر طي‌كنيم اما باد مخالف اجازه نمي‌دهد آنقدرها كه بايد سرعت بگيريم. آدم حين دوچرخه‌سواري، مثل ناخداي كشتي‌هاي بادباني، دائم چشمش به باد است. اينكه كي موافق است و كي مخالف. يك باد مخالف در مسيري مسطح مي‌تواند به اندازه يك سربالايي موجب صرف انرژي شود. چشمتان روز بد نبيند از سربالايي با باد مخالف! و خدا برساند سرپاييني با باد موافق !

گرگ وميش هوا را رد مي‌كنيم و ابتداي شب وارد داران مي‌شويم. از يك ماشين نيروي انتظامي كه از ما كارت شناسايي مي‌خواهد، سراغ اداره تربيت بدني را مي‌گيريم و به آنجا مي‌رويم. مي‌گويند خوابگاهي ندارند و يك اتاق اداري كوچك واقع در يكي از سالن‌هاي ورزشي را در اختيار ما قرار مي‌دهند. پس از صرف شام در مهمانسراي جهانگردي داران كه همان نزديكي‌ها است، به محل اقامتمان برميگرديم و استراحت مي‌كنيم.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه سی ام اردیبهشت 1386ساعت 2:45  توسط دلارام  | 

 

 

ما از ماه‌ها پيش طرح سفري در زاگرس را در ذهنمان مي‌پرورانديم. شايد از پاييز سال گذشته، هنگام سفر به شهركرد و داران و فريدونشهر، نطفة اين برنامه شكل گرفت. با قطعي شدن برنامه از چند نفر از دوستانمان دعوت كرديم تا در اين سفر همراه ما باشند، اما غير از رسول فروغي – كه در آخرين روزها جواب مثبت داد – هيچ كدام نتوانستند با ما همراه شوند. او از دوستان من است و چند سفر با دوچرخه را تجربه كرده است.

 

با توجه به وضعيت آب و هوا و براي پرهيز از گرما، تصميم گرفتيم سفرمان را از فريدونشهر آغاز، و پس از گذراندن شهرهاي داران، دامنه، خوانسار، گلپايگان، خمين، محلات، به شهر دليجان ختم كنيم. در واقع قصد داشتيم حتماً تا گلپايگان را ركاب بزنيم، و اگر وضعيت را مناسب ديديم تا دليجان ادامه دهيم. حتي پيش بيني كرده بوديم كه سفر تا نراق، نياسر و بعد كاشان هم ادامه پيدا كند. البته به شرطي كه هم وضعيت هوا اجازه دهد، هم توان ما با توجه به كوهستاني بودن مسير و هم (از همه مهمتر) وقت، و اين در حالتي ممكن بود كه بتوانيم با سرعت بيشتر، در وقت صرفه‌جويي كنيم. البته تلاش براي معرفي موسسة خيريه محك و اطلاع رساني در مورد ايدز برنامة فوق‌العاده‌اي بود كه مي‌توانست از سرعت ما بكاهد، اما اين اهميتي نداشت و مُصرّ بوديم كه اين دو كار را در حدّ توان خود انجام دهيم.

 

نقشه مسير

 

مسير انتخابي ما حسن ديگري هم داشت. وقتي كه مبداً حركت بلند ترين شهر ايران باشد، به آن معني است كه به هر شهري سفر كنيم، ارتفاع كم كرده‌ايم و به اين ترتيب بيشتر با سرازيري (شيب رو به پايين) روبروييم تا با سربالايي! اما مهمتر از همة اين‌ها طبيعت اين مسير بود.

 

از سه‌راه كهندژ اصفهان با اتوبوس 7 صبح فريدونشهر حركت مي‌كنيم. چون دوچرخه‌ها در جعبة اتوبوس جا نمي‌شوند، با كمك راننده آن‌ها را بر روي سقف اتوبوس محكم مي بنديم. سه ساعت در راه هستيم و با احتساب تاًخير زمان حركت، تقريباً ساعت 30/10 صبح به فريدونشهر مي‌رسيم.

 

پياده كردن دوچرخه ها

 

 

 

 

فريدونشهر

 

فريدونشهر در انتهاي غربي استان اصفهان قرار دارد و با استان‌هاي چهارمحال و بختياري و لرستان همسايه است. ارتفاع اين شهر از سطح دريا 2530 متر است. شهرستان فريدونشهر در حدود پنجاه هزار نفر جمعيت دارد كه هجده هزار نفر آن در مركز شهرستان ساكنند و بقيه يا در روستاها هستند يا عشايريند كه بين خوزستان و اصفهان در رفت و آمدند. سيزده هزار نفر از جمعيت ساكن در مركز شهر، گرجي‌هايي هستند كه دوره صفويه به اين مكان مهاجرت كرده‌اند و بقيه فارسند و در ابتداي شهر ساكن شده‌اند، به شكلي كه تقريباً بخش‌هاي فارس‌نشين و گرجي‌نشين از هم جدايند. البته ارتباط بين اين دو بخش خوب است و در اداره‌هاي دولتي و مكان‌هاي عمومي با هر دو قوم برخورد مي‌كنيم. همان طور كه در نقشه پيداست، فريدونشهر بن بست است و فقط اهالي روستاهاي اين شهرستان در مركز شهر رفت و آمد مي‌كنند، و يا گاهي گداري اگر دوچرخه‌سواري راه گم كند گذارش به اين شهرستان واقع در پشتِ كوه مي‌افتد، اما همين گذار كافي است تا دلش را براي هميشه اسير اين اقليم بي‌همتا كند: طبيعتي بكر، هوايي بسيار پاك و سبك، و مردمي به پاكي و زلالي آب‌هاي روان ِ چشمه‌هاي زاگرس...

 

گرجي‌ها بين خودشان با زبان گرجي صحبت مي‌كنند. آن‌ها با مهمان بسيار مهربانند. در اين شهر خبري از خشونت و كشمكش و درگيري نيست. راستش براي ما عجيب بود وقتي كه رفتيم نان خانگي بخريم، و مغازه‌دار به ما گفت نان تازه ندارد و نان‌هايش مال دو روز پيش است! چرا كه همين نان را در هر شهر ديگري به اسم نان تازه مي‌فروشند و اگر بپرسي مالِ كِي است به راحتي مي‌گويند همين امروز صبح آورده‌اند!! ارتباط با مهمان هم در اين شهر بي‌نظير است. به خوبي به ياد مي‌آورم كه با دوستم در مركز يكي از استان‌ها مشغول گردش بوديم و هنگامي كه از تفاوت زبان ما متوجه شدند بومي نيستيم حرف ركيكي (زير لب) حواله‌مان كردند! و با همين خاطره و سابقه بود كه وقتي در فريدونشهر كنار خيابان خروجي شهر براي خريد بِتادين از داروخانه ايستاده بوديم، و پسر جواني سرش را از اتومبيل بيرون آورد و چيزي به ما گفت، من به قياس آن خاطره، از جواني كه در نزديكي ما بود پرسيدم :"به ما فحش داد"؟ و جوان جواب داد :"نه، فكر كرد از گرجستان آمده‌ايد، به شما خوش‌آمد گفت! ... در اين شهر آزار كسي به مورچه هم نمي‌رسد!!"

 

نمي‌دانم اين برخورد و رفتار در خون اين مردم است، يا از آنجا ناشي مي‌شود كه اقليّت همواره سازگار است و مجبور است اهل مدارا و مردمداري باشد. به هر ترتيب ما هنگام خروج از اين شهر حتي يك خاطرة ناگوار هم با خود نداريم.

 

از نكات جالب ديگر اين كه 25 روستاي اين شهرستان تلويزيون ندارند (كه اين هم از خوش‌اقبالي آن‌هاست!) و روستاهايي در اين منطقه هست كه پزشكشان را با بالگرد برايشان مي‌برند، و اين پزشك كه آذوقة خود را هم همراه دارد، تا رسيدن بالگرد بعدي (يعني چند ماه بعد) در آنجا مي‌ماند. محلي‌ها از معلمي صحبت مي‌كنند كه زمستان چند سالِ پيش از يكي از روستاهاي منطقه پياده به شهر مي‌آمده (چون بعضي از روستاها جاده ندارند و پياده رفت و آمد مي‌كنند)، و بين راه در سرما يخ زده و جان داده است. ما در ديدارِ كوتاهي كه با بخشدار مركزي شهرستان (در فرمانداري) داشتيم متوجه شديم آن‌ها علاقه‌مندند شهرشان بيشتر معرفي شود و تمايل دارند پذيراي تورهاي گردشگري باشند تا به اين ترتيب اين منطقة بكر بيشتر مورد توجه قرار گيرد و با رونق گردشگري و ايجاد شغل، از فقري كه با آن دست به گريبان است بيرون بيايد.

 

ما در اين سفر علاوه بر گردشگري با دوچرخه، اطلاع رساني درخصوص موسسة خيريه "محك" (موسسة حمايت از كودكان مبتلا به سرطان) و بخش آگاهي رساني در خصوصِ بيماري ايدز سازمان ملل براي نوجوانان و جوانان در ايران را نيز، در حدّ توان، انجام مي‌دهيم. بخشدار مركزي معتقد است كه جمع‌آوري كمك براي موسسة خيريه در اين منطقه كاري بيهوده است چرا كه اين مردم خودشان با فقر دست به گريبان هستند و مثال مي‌زند كه صبح همان روز يكي از روستاييان براي دريافت مبلغ كمي به فرمانداري مراجعه كرده است، و ايشان و همكارانشان آن مبلغ را جمع‌آوري كرده و در اختيارش گذاشته‌اند.

 

ما بخش اطلاع رساني در خصوص بيماري ايدز را با پخش دفترچة اطلاع رساني و فيلم در مراكز عمومي انجام مي‌دهيم. يك نسخه از دفترچه به همراه يك فيلم براي سربازان نيروي انتظامي در اختيار يكي از سروان‌هاي پاسگاه انتظامي فريدونشهر قرار مي‌دهيم و در دو دبيرستان دخترانه رحمت و الزهرا و دبيرستان پسرانه آزادگان (كه هر سه شبانه روزي هستند) دفترچه‌ها و فيلم‌ها را در اختيار مربي‌هاي اين مدرسه‌ها مي‌گذاريم. آقاي اسفناني در دبيرستان آزادگان با لطف فراوان پذيراي ما مي‌شود و اصرار مي‌كند كه ظهر را مهمان او باشيم، اما ما فرصت زيادي نداريم و بايد هر چه زودتر حركت كنيم تا قبل از تاريكي هوا به داران برسيم. با او در دفتر مدرسه عكسي مي‌گيريم و خداحافظي مي‌كنيم.

 

دفتر مدرسه آزادگان

 

هنگام خروج از مدرسه اين صحنة زيبا نظرمان را جلب مي‌كند: فكرش را بكنيد درب مدرسه به روي چه منظرة دل‌انگيزي گشوده مي‌شود ...

 

درب مدرسه آزادگان

 

نزديك ظهر اين شهر را به مقصد داران ترك مي‌كنيم. اما در خروجي شهر دلمان نمي‌آيد تقاضاي چند جوان فريدونشهري را براي گرفتن عكس يادگاري ناديده بگيريم، و با توقفي كوتاه اين عكس خاطره‌انگيز را با اين جوان‌هاي دوست داشتني در سفرنامه‌مان ثبت مي‌كنيم.

 

جوان‌هاي فريدونشهري

 

 

در مطلب‌هاي بعدي حتماً در خصوص موسسة خيرية محك و بخش مبارزه با ايدز سازمان ملل متحد اطلاعاتي خواهيم نوشت.

 

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و پنجم اردیبهشت 1386ساعت 11:11  توسط رسول  | 

kharanagh