تبليغاتX
دوچرخه سواري و ايرانگردي

دوچرخه سواري و ايرانگردي

سيكلوتوريسم Cyclotourism

 

دو چرخ گردان

 

روزي اين نوشته را شروع كردم، اما همينطور نيمه تمام ماند... چون هنوز ياد محسن در حوالي وبلاگ‌هاي دوستان دوچرخه‌سوار است، و در اين مطلب هم اشاره‌اي به او كرده بودم، دوست دارم الان همين طور نيمه كاره توي وبلاگ بگذارمش:

امور دنیا به طرز عجیبی در هم تنیده است تا جایی که ممکن است هر چیزی از هر جایی و در هر موقعیتی با نقطه ای  به ظاهر نامربوط در جایی دیگر و دارای موقعیت دیگر مرتبط شود. ساختار اجتماع، به هر شکل که باشد، جایگاهی برای افراد گوناگونش دارد و ما طبق عادت هر کس را در جای خودش انتظار داریم و در غیر این صورت متعجب می شویم. حتماً بارها این جمله را شنیده اید که خطاب به کسی یا پشت سرش می گویند:"تو را چه به این حرف ها؟! کار خودت را بکن!!" مثلاً وقتی بقال محل در خصوص سیاست خارجی نظر می دهد، یا نانوا از علم زیست شناسی یا زمین شناسی سخن می گوید.

سنت اگزوپری در جایی می گوید:"حرفه آدمی را با هستی مرتبط می کند". هم او مثال می زند که کشاورز با نوک خیشش رازهایی از هستی را درمی یابد و برملا می کند، و خلبان هستی را از ورای هواپیمایش لمس می کند؛ و در نهایت هر انسانی از رهگذر حرفه خویش با مسایل اساسی زندگی بشر دست به گریبان می شود.

در کشور ما دوچرخه سواری ممکن اسن حرفه محسوب نشود، چون مثلاً مانند کشور هند کسی با دوچرخه مسافرکشی نمی کند، و حتی خرید و گردش در شهر هم با این وسیله متداول نیست. اما همین دوچرخه سواران غیر حرفه ای از ورای دو چرخ گردان خویش دنیای پیرامون را می کاوند. هیچ عجیب نیست که دوچرخه سواری با سیاست درگیر شود، چرا که سیاست نیز به اقتضای حال با دوچرخه سواری سر و کار دارد؛ مثلاً کاندیدایی که با وعده و وعید اجازه دوچرخه سواری به خانم ها نام خود را بر سر زبان ها می اندازد و جنجال تبلیغاتی برپا می کند.

جعفر و نسیم با دوچرخه به دنبال شناخت اقوام و ملل هستند و در واقع در این آینه خود را می شناسند؛ همان طور که محسن دست از سر کویر برنمی دارد (و تقصیر ندارد، چرا که کویر دست از سرش برنمی دارد) و خود را در آن خلوت و سکوت بی مانند می جوید و ذهنش را به افق بی انتها پرواز می دهد؛ همان طور که یکی برای احقاق حقوق انسانی همنوعش دور دنیا را رکاب می زند، و دیگری برای پاسداشت میراث بشری؛ و همان طور که نیرویی سعید سعیدی را به قونیه می کشاند و می کند آنچه باید بکند؛ و چه ایرادی دارد که نه سجاده نشین، که "دوچرخه سوار" باوقاری باشی و بازیچه کودکان کوی گردی ؟ ...

 

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم تیر 1387ساعت 1:42  توسط رسول  | 

 

 

محسن

فرصت‌ها از دست مي‌روند. نبايد منتظر ماند. روزگار سرش را زير انداخته و كار خودش را مي‌كند. اگر امروز فكر انجام كاري در سرت مي‌افتد، همين امروز وقت انجام آن است. وگرنه يك روز كليك مي‌كني و مي‌بيني كه جز باد در دستت نيست. مثل من كه هر از گاهي نگاهي به يكي از لينك‌هاي سمت چپ وبلاگ مي‌اندازم و روي اسم كسي كه دلم بيشتر برايش تنگ شده كليك مي‌كنم...

اين روز و روزگار به دلتنگي هم نمي‌شود اعتماد كرد؛ انگار باتري ساعتش خوابيده است، يا قصد آزار دارد، يا مي‌سنجدم، يا... خلاصه نمي‌دانم چه غلطي مي‌كند كه من چند روز ديرتر مي‌رسم.

مي‌دانم كه حتي در اين دنياي بي‌روح اينترنت هم همه چيز حساب و كتاب خودش را دارد. بين لينك تا لينك فرق است، بين كليك تا كليك هم فرق است؛ مي‌خواهم بگويم كه اگر من اينجا لينك او را بدهم و شما كليك كنيد، همان صفحه مي‌آيد، ولي شما از آن همان پيامي را نخواهيد گرفت كه من مي‌گيرم.

باور نمي‌كنيد؟ روي لينك "محسن، دوچرخه سوار ماجراجو" در سمت چپ همين صفحه كليك كنيد... مي‌دانم؛ خيلي دير است؛ خيلي دير...

 

وبلاگ محسن

 

پيشتر در جايي نوشته بودم: "واقعيت اين است كه دير نمي‌شود، دير مي‌كنيم"

هنوز هم همين است...

 

 

+ نوشته شده در  شنبه هشتم تیر 1387ساعت 0:9  توسط رسول  | 

 

گواهي نامه رانندگي با دوچرخه پايي

 

اين هم سندي از سنه‌ي 1309 تا بدانيد كه ما دوچرخه‌سواري با پيشينه‌ايم!! البته دلارام هم در آن زمان دوچرخه سواري مي‌كرد، اما به صورت غير قانوني، چون دوچرخه سواري زنان تكليفش مشخص نبود (مثل همين الان!). ما از دلارام هم در آن دوره عكسي داريم كه هر وقت پيدا شد توي وبلاگ مي‌گذاريم.

اي... اي... يادش به خير... اون زمان دوچرخه‌سواري كلي آداب و تشريفات داشت، بايد گواهينامه مي‌گرفتي، اداره‌ي نظميه تأييد مي‌كرد، الصاق عكس داشت... اي داد از پيري!!!

اي... داد و بيداد از دست روزگار... اون روزها تهران را با "ط" مي‌نوشتيم، به وسايل نقليه مي‌گفتيم وسائط ناقله! به دوچرخه سوار هم مي‌گفتيم راكب! كجايي جووني كه يادت به خير!

يادمه گواهينامه‌ي مخصوص اصفهان چاپ نمي‌شد و همون طهران را روش خط مي‌كشيدن و كنارش مي‌نوشتن اصفهان، چون اون قدري دوچرخه‌سوار توي اصفهان نبود كه ارزش چاپ يك فرم اضافه رو داشته باشه! راستي، هر دوچرخه‌سواري شماره مخصوصي داشت كه چهار رقمي بود... شماره‌ي من 3460 بود.

حالا هر بچه‌ي فسقلي، يه دوچرخه‌ي دنده‌اي و كمك‌فنر دار و فلان و بهمان سوار مي‌شه و تو كوچه و خيابون ويراژ مي‌ده!!

به قول شاعر : جووني هم بهاري بود و بگذشت...

 

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه شانزدهم خرداد 1387ساعت 13:18  توسط رسول  | 

 

 

هر كلمه و هر اسمي مي‌تواند مورد توضيح و تفسير قرار گيرد و اسم وبلاگ ما هم از اين قاعده مستثني نيست. راستش ما هنگام انتخاب اسم حساسيت زيادي به خرج داديم تا اسمي بگذاريم که محدودمان نكند و قابل تفسير باشد! به همين دليل اسم وبلاگ را مثلاً "ايرانگردي با دوچرخه" نگذاشتيم، و گذاشتيم :"دوچرخه سواري  و  ايرانگردي"  براي اين كه اگر روزي روزگاري مثل امروز سفرهاي با دوچرخه‌مان محدود شد، باز جايي براي نوشتن داشته باشيم! و مي‌بينيد كه اين "و" خيلي خيلي مهم است!!

ما در اقدامي سريع و بدون برنامه‌ريزي قبلي سفر كوتاهي به خوزستان كرديم، كمتر از 48 ساعت؛ و البته تمام اين مدت را در اهواز بوديم. خيلي حيف شد كه نتوانستيم با همسايه عزيز وبلاگمان جناب آقاي قلمي ديداري كنيم...

اين سفر از چند جهت بر ما تأثير گذاشت. اول اين كه براي جشن حنابندان دوست عزيزي مي‌رفتيم كه مجلس زيبايش را به ساز و دهل (سرنا و دهل) بختياري آراسته بود و تلاش مي‌كرد نشان دهد چندين سال زندگي در اروپا نتوانسته ارتباط عميق فرهنگي‌اش با قوم و قبيله را از او بستاند.

توشمال [۱] مي‌نواخت و همه را به رقص در‌آورده بود، حتي ما كه رقص زيباي "سه پا" را نمي‌دانستيم، دوست داشتيم موجشان بيايد و در برمان بگيرد. نوراله خيلي دوست داشتني و بي‌تكلف است. وقتي در سرنا مي‌دمد، وقتي چشم‌هايش را مي‌بندد و لپ‌هايش بيرون مي‌زنند، يا هنگامي كه با مهر و محبت به عروسك‌هاي رقصانش مي‌نگرد، انگار دارد خودش را، هستي‌اش را در ساز مي‌كند و در طبق اخلاص تقديم آن‌ها مي‌كند. مي‌گويم عروسك، چون او مانند عروسک گردانی كه با بند‌هايي نامرئي عروسك‌هايش را هدايت مي‌كند، با صداي سازش جمع را به رشته‌اي در مي‌آورد و مي‌چرخاند؛ رشته‌اي كه سر ديگرش زير انگشتان تكيده و بي‌قرار اوست.

نوراله

 

دوم اين كه ما دو دوست قديمي را بعد از سال‌ها مي‌ديديم و اين حكايت غريبي است. خيلي چيزها با مرور زمان تغيير مي‌كنند و باز در چشم دوست كه مي‌نگري، به كلامش كه گوش مي‌سپاري، انگار هيچ چيز تغيير نكرده است، هر چند كه در ظاهر هيچ شباهتي بين امروز او و امروز من و تو، و گذشته‌ي بسيار گذشته‌ي ما نيست.

و سوم اين كه ديدار خوزستان هر بار دوست داشتني است، اما درد‌آور است و اين درد ناگزير... خوزستان دايه است؛ نه، مادر است! مادري كه هر بار به سراغش مي‌روي پير تر شده، و از كارافتاده‌تر... در خيابان كه قدم مي‌زني، چهره مردم كوچه و بازار را كه مي‌بيني، امكانات سطح شهر را كه با ديگر مراكز استان‌ها قياس مي‌كني، كار و زحمت در هواي طاقت‌فرساي تابستان (و حتي از نيمه‌ي بهار به بعد) كه در نظرت مي‌آيد... به موازات همه‌ي اين‌ها نمي‌تواني از ياد ببري كه چه بخشي از درآمد كل كشور از دست و بازوي همين مردم تأمين مي‌شود.

هر بار موقع خداحافظي از خوزستان، اين بيت از سايه را برايش مي‌خوانم:

"دگر بارت چو بينم شاد بينم

سرت سبز و دلت آباد بينم"...

 

طرح "چوقا" - لباس محلي مردان بختياري

 

[1] - بختياري‌ها به نوازندگان‌شان توشمال مي‌گويند.

 

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 3:28  توسط رسول  | 

 

زاينده رود

 

در تعطيلات نوروز فرصتی دست داد تا در حاشيه زايندهرود چند ساعتی رکاب بزنيم؛ جای همه دوستان خالی. در واقع از شرق اصفهان (پل بزرگمهر) تا غرب آن (بيشه ناژوان) رفتيم و برگشتيم. اين مسير در شهر از ميان بوستان‌های حاشيه زاينده رود می‌گذرد، و در حومه شهر و بيشه ناژوان داراي مسيرهاي آسفالت و خاكي است. هر چند زاينده‌رود در تمامی مسيرش، از زاگرس تا باتلاق گاوخونی، ديدنی است، اما در قسمت بيشه ناژوان مناظر بسيار زيبا و بکری را در چند کيلومتری مرکز شهر اصفهان به نمايش گذاشته است. اگر روزی روزگاری گذرتان به اصفهان افتاد، از گرد و گشت در اين منطقه غافل نمانيد.

 

بيشه ناژوان

حاشيه زاينده رود

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 2:0  توسط رسول  | 

 

 

 زايش جوانه ها

 

آخرين خبر اين كه

در چوب‌هاي خوش‌آهنگ

زايش جوانه‌هاست.

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 15:34  توسط رسول  | 

 

 

سفر چهارم با گروهي پنج نفره بود: شهرام مظفري، حامد انصاري‌پور، مرتضي هنري، رضا صادق‌زاده و من. مسير انتخابي ما اصفهان به يزد بود. ما اين مسير را طي 3 روز ركاب زديم: روز اول اصفهان تا نايين، روز دوم نايين تا اردكان و روز سوم اردكان تا يزد.

 

ورودي يزد

 

مهم‌ترين خاطرة اين سفر دير راه افتادن از اصفهان بود، چون شهرام و رضا و مرتضي شب قبل از تهران آمده بودند و براي صبح زود برخاستن و ركاب زدن خيلي خسته بودند؛ و اين دير راه افتادن موجب شد ما ساعت 12-11 شب از گردنة ملااحمد عبور كنيم، و در آنجا با گله‌اي سگ مواجه شويم، و از ترس آن‌ها ركوردِ سرعتِ جديدي در بالا رفتن از سربالايي (آن هم با آنهمه بار) از خود به جاي بگذاريم! اين سفر هم با نامه و معرفي كميتة سايكل‌توريسم فدراسيون دوچرخه‌سواري و در تعطيلات نوروز 1381 انجام شد.

 

دروازه قرآن - يزد

 

 

آتشكده يزد

 

ما براي شهريور 1381 برنامه‌اي 10 روزه ريختيم: از قره‌كليسا در ماكو تا گنبد سلطانيه در زنجان، اما متأسفانه من نتوانستم در اين برنامه شركت كنم و دوستان همراه در دو برنامة قبل (غير از حامد انصاري‌پور) به اضافة يكي دو عضو جديد، مسير را تغيير دادند و از اروميه شروع كردند و تا تبريز و چند نفرشان تا زنجان و حتي قزوين ركاب زدند. اين سفر آخر جزو سوابق دوستانم محسوب مي‌شود! به قول معروف :"من آنم كه رستم بُوَد پهلوان" !!

 

از سفر يزد ۱۳۸۱ به بعد پروندة سفرهاي دوچرخه‌اي من بسته مي‌شود تا سفر اخير اردكان به يزد، در فروردين 1386 و به همراه دلارام. راستش دليل بسته شدن پروندة دوچرخه سواري، تصادفي درون شهري بود كه در آن هر دو دست من از مچ و آرنج آسيب جدّي ديد، و براي چند سالي دوچرخه و دوچرخه‌سواري را كنار گذاشتم.

 

اين بود پيشينة دوچرخه‌سواري من، كه اگر چه پُربَرگ نبود، اما خودمانيم پُربار هم نبود!!

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هشتم بهمن 1386ساعت 1:15  توسط رسول  | 

 

 

حاج قربان و دوتار _ فروردين 1384 _ علي آباد قوچان

 

دوتار ماند

حاجي رفت

 

حاج قربان آخرين بخشي شمال خراسان بود ... بعد او دوتار مي‌ماند، نوازندگان دوتار هم خواهند نواخت، ممكن است لقب بخشي را هم مدتي بتوان حفظ كرد؛ اما ...

 

حاج قربان سليماني

 

صحبت از شخص حاجي نيست بلكه با رفتن او فرهنگ شفاهي شمال خراسان آخرين خاطرة خود را از روزگار كهن به فراموشي مي‌سپارد. او آخرين عصارة نگرشي بود كه فقط با زيستن قابل ثبت و ضبط و قابل پاس‌داشتن و اشاعه بود و گواه من هزاران ساعت صوت و تصوير ضبط شده‌اي است كه بويژه پس از شهرت عالمگيرش از او جمع آورده‌اند، و از دل همة آن‌ها نمي‌توان قطره‌اي از صلح و صفاي او را فراگرفت يا حتي تقليد كرد، گيرم كه پنجه‌هاي‌مان بتوانند ظاهر كارش را تقليد كنند، كه اين نيز بعيد مي‌نمايد.

فروردين 1384 به اتفاق استاد گرامي‌ام علي بياني و دوست عزيزم شهرام مظفري دو سه روزي در هواي حاجي تنفس مي‌كرديم؛ سبك بود و معطر، و شوق پرواز در سر مي‌انداخت... يادداشتي از آن سفر نوشته بودم كه در وبلاگي ديگر درج شده بود. خواندنش را در اين حال دوست دارم؛ مي‌خواهم يادم بماند...

 

 

 

 

 به ياد حاج قربان سليماني

 

 

هفدهم فروردين ساعت يازده شب به علي‌آباد مي‌رسيم. از سرما سنگ مي‌تركد. تا انتهاي علي‌آباد مي‌رويم اما خانه‌اش را پيدا نمي‌كنيم. به تنها مغازه‌اي كه تا آن ساعت در اين روستاي كوچك باز است مي‌رويم و نشاني او را مي‌پرسيم. صاحب مغازه طبق معمول روستايي‌ها، به راحتي نشاني مي‌دهد، و ما طبق معمول شهري‌ها سردرگم مي‌شويم. بار دوم بر مي‌گرديم و باز همان حكايت، تا بالاخره خانه‌ي عليرضا را پيدا مي‌كنيم : مغازه دار گفته است كه حاجي خانه‌ي عليرضاست. خود حاجي بعد به ما مي‌گويد كه با رفتن همدمش ديگر در خانه‌ي خود قرار ندارد. در مي‌زنيم و عليرضا مي‌آيد. عجله داريم كه اتومبيل را در حياط بگذاريم و جان خود را از سرما نجات دهيم. حاجي در خانه منتظر ماست. هر دو تعجب مي‌كنند كه ما چه قدر دير آمده‌ايم. از اين كه ما مدتي را در آن سرما در روستا سرگردان بوده‌ايم خيلي ناراحت هستند؛ گويي آن را گناه خود مي‌دانند و اين تا چندين دقيقه موضوع صحبت ما باقي مي‌ماند. نمي‌دانم چه مي‌كنند كه آدم احساس نمي‌كند ميهمان است؛ حتا از خانه‌ي خودمان هم راحت‌تريم: خيلي بي‌پيرايه‌اند. ساعتي با ما مي‌نشينند و با چاي داغ سرماي زير صفر را از يادمان مي‌برند. شب‌هاي بعد مي‌فهميم كه شب‌ها خيلي زود مي‌خوابند و شب اول براي ما تا آن ساعت بيدار مانده‌اند، بي هيچ منتي و بدون خميازه كشيدن و به ساعت نگاه كردن.

 

 

صبح روز بعد زندگي آغاز مي‌شود. ما از خستگي روز قبل دير از خواب بلند مي‌شويم. آن‌ها هر چند كه صبح خيلي زود بيدار مي‌شوند اما به سراغ ما نمي‌آيند و گويا گوش به زنگ هستند تا مطمئن شوند كه ما از خواب بيدار شده‌ايم تا رسم ميهمان نوازی را بدون تأخير به جا بياورند.

 

 

وقتي كه حاجي شروع مي‌كند به صحبت‌كردن، لذت‌بخش‌ترين كار دنيا گوش‌دادن است، گوش سپردن به شيريني كلامي كه هر قدر طولاني‌تر شود بيشتر از آن لذت مي‌بري. بي جهت نبوده كه او را تا دورترين روستاهاي قوچان براي بخشي‌گري دعوت مي‌كرده‌اند ؛ نه اين كه او تنها بخشي اين منطقه باشد، اما لابد سحري در سخن خود داشته كه اين همه محبوبيت برايش به ارمغان آورده است ؛ سحري كه گوش نا آزموده‌ي ما از پس غبار سال‌ها آن را در مي‌يابد. با دقت و ظرافت باور نكردني از همه‌ي آن چيزهايي كه ممكن است ما حتا به آن ها فكر نكرده باشيم سخن مي‌گويد. از رسم و رسوم و مراسم آييني گرفته تا خوراكي‌ها و بيماري‌ها و پوشاك و ... پوستين زيبايش را هم كه از پوست دوازده بره درست شده مي‌آورد تا ما ببينيم. كم‌كم متوجه مي‌شويم كه او در همه چيز تخصص دارد، و نه آن طور كه ما فكر مي‌كرديم فقط در موسيقي.

 

 

 

 

 

اما به وادي موسيقي كه وارد مي‌شود مانند عقابي بلندپرواز بال مي‌گشايد ؛ بال‌هايي تا آن اندازه توانا كه ما را نيز از زمين برمي‌گيرد و به بالا مي‌كشد. به همين سادگي و با كمال ميل به دامش مي‌افتيم. كسي كه در پيري اين چنين شكار كند، ببين در جواني چه صيّاد ماهري بوده است. كلامش باز نمي‌ماند و به وادي موسيقي وارد مي‌شود. مقدمات را خيلي دقيق و استادانه مي‌چيند. مي‌داند كه چگونه تشنه كند و چگونه بنوشاند، سيراب كند. ما با توان پرواز با او، با تجربه پرواز با او ، فاصله‌اي كوچك داريم: همين كه دست دراز كند و سازي را كه به ديوار تكيه داده بردارد، ما به حالت بي‌وزني در مي‌آييم؛ بر اقيانوسي شناور مي‌شويم كه او از هفت سالگي در آن غواصي مي‌كند و از دل آن مرواريد بيرون مي‌كشد.

 

 

اولين نغمه‌هاي "باش حسين يار"(۱) که از كاسه‌ي ساز فرار مي‌كنند، لبخند بر لبانش مي‌نشيند؛ لبخندي كه من در خزانه‌ي محدود كلماتم هيچ صفتي براي توصيفش نمي‌يابم؛ گويا تمام گذشته‌ي بامراد و نامراد خود را در لحظه‌اي از ذهن مي‌گذراند؛ اما اين هم نيست؛ طنزي عميق‌تر بايد باشد... پنجه‌ي پير با رقصي دل‌انگيز بر تارهاي سيمين دوتار زخمه مي‌زند... كلام باز مي‌ماند.

 

 

 

 

حاجي و فرزندانش نيز مانند پدرانشان با دو زبان صحبت مي‌كنند : يكي كلام كه خود شامل سه زبان تركي و فارسي و كردي مي‌شود، و ديگري زبان موسيقي كه با آن مي‌توانند با همه‌ي مردم دنيا صحبت كنند، از كلمبيا و اكوادر در امريكاي جنوبي گرفته تا فرانسه و آلمان در اروپا . حيدر هم مانند پدر و پدربزرگش اين زبان را خوب مي داند، هر چند كه در كلام بسيار كم حرف است.

 

عليرضا به طنز مي‌گويد كه ما سرما را با خود به علي‌آباد برده‌ايم وگرنه هيچ گاه در فروردين چنين سرمايي در منطقه سابقه نداشته است. ما بعد از سه روز کوله بارمان را می‌بنديم و آهنگ بازگشت می‌کنيم اما سرما با ما نمي‌آيد و همان جا مي‌ماند.

 

گرماي آن سه روز را هنوز درون خود احساس مي كنم.

 

 

 

 دوشنبه، 31 مرداد، 1384

 

 

ــــــــــــــــــــــــــــــــ

(۱) از مقام های موسيقی شمال خراسان بزرگ

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم بهمن 1386ساعت 2:10  توسط رسول  | 

 

 

 

قلعه تاريخي ايزدخواست

 

از همان بهار 1380 با كميتة سايكل‌توريسم فدراسيون دوچرخه‌سواري آشنا شديم و من و حامد و شهرام مظفري (و احتمالاً حميد رعنايي و شهرام ويدافر) به عضويت اين كميته در‌آمديم. وجه ثبت نام در آن سال 3000 تومان بود به اضافه 1000 تومان بيمة ورزشي. به اين ترتيب سفر اصفهان به شيراز (شهريور 1380)، كه در قالب گروهي 4 نفره بود (من و شهرام مظفري و حامد و شهرام ويدافر) اولين مسيري بود كه ما زير نظر كميتة سايكل‌توريسم ركاب مي‌زديم. ناگفته نماند ما از طريق بچه‌هاي "پروانه سبز" (برادران عباسي: عليرضا، مرتضي، محمد و دوستانشان) با اين كميته آشنا شديم.

 

سفر شيراز 5 روز طول كشيد: روز اول از اصفهان تا شهرضا، روز دوم از شهرضا تا آباده، روز سوم از آباده تا پاسارگاد، روز چهارم از پاسارگاد تا تخت جمشيد و روز پنجم از تخت جمشيد تا شيراز.

 

ما براي اين كه به سفرمان حال و هواي فرهنگي داده باشيم، برنامه را از كنار بقعة بابا‌ركن‌الدين عارف قرن هشتم هجري، در قبرستان تاريخي تخت فولاد اصفهان، آغاز كرديم، و نقطة پايان سفر را آرامگاه حافظ، غزلسراي قرن هشتم هجري قرار داديم. اقامت ما در شهرضا، آباده و شيراز در محل تربيت‌بدني اين شهرها بود، اما در پاسارگاد كادر نگهباني آنجا، اتاق نگهباني را در اختيار ما گذاشتند؛ به اين ترتيب من و شهرام ويدافر با دوچرخه‌ها در اتاق نگهباني خوابيديم، و حامد انصاري‌پور و شهرام مظفري در محوطة باز و در چادر خوابيدند.

 

پاسارگاد

 

همچنين شب اقامت در تخت جمشيد به جهت آشنايي مختصري كه با كاركنان آنجا داشتيم، جلوي سايت و مقابل درب ورودي خوابيديم، و البته قول گرفتند كه ما قبل از 30/7 صبح بايد چادر و وسايلمان را جمع كرده باشيم، چون منتظر يك تور آلماني بودند كه صبح براي بازديد از سايت مي‌آمد. من با يكي از بچه‌ها در هواي باز خوابيديم و خوب يادم هست كه صبح وقتي چشم باز كردم ستون‌هاي با عظمت تخت جمشيد بالاي سرم بود.

 

 نقش رستم

 

 

تخت جمشيد (پارسه)

 

 

از جزئيات اين سفر چيز زيادي به خاطر ندارم، جز دو مورد: اول اين كه شهرام ويدافر قبل از پاسارگاد، در جاده و در تاريكي شب، كيف جيبي‌اش را كه حاوي كارت شناسايي، مدارك و پول بود گم كرد، و صبح روز بعد با يك موتورسوار رفت و پيدايش كرد! و ديگر اين كه پوستمان در مسير آباده به پاسارگاد حسابي سوخت، تا حدي كه نشستن و پاشدن برايمان دشوار شده بود. دومين مورد روز آخر سفر و بين تخت جمشيد و شيراز بود. ما سرمان زير بود و ركاب مي‌زديم و من پيشتر از بچه‌ها در حركت بودم. ناگهان چشمم به چهار دوچرخه‌سواري افتاد كه در طرف ديگر اتوبان براي ما دست تكان مي‌دادند. گويا آن‌ها از شيراز به سمت تخت جمشيد مي‌رفتند. ما از اولين بريدگي به آنطرف اتوبان رفتيم تا با آن‌ها آشنا شويم. گروهي خارجي بودند و خلاصه ما و آن‌ها همه زبان‌هايي كه بلد بوديم را سر هم كرديم تا توانستيم كمي حال و احوال كنيم.

 

با دوچرخه سواران هلندي__تخت جمشيد- شيراز

 

پرسيدند از كجا مي‌آييد، ما هم كلي ژست گرفتيم و اين طرف و آن طرف را نگاه كرديم و با افتخار گفتيم از اصفهان! و گفتيم كه حدود پانصد كيلومتر ركاب زده‌ايم! بعد ما از آن‌ها پرسيديم: شما از كجا مي‌آييد؟ آن‌ها خيلي راحت جواب دادند: از هلند!! و چيزي در حدود پنج هزار كيلومتر ركاب زده بودند، و تازه داشتند از اينجا مي‌رفتند هندوستان!! و اين موجب پنچري ما شد، البته پنچري خودمان، نه دوچرخه‌هايمان! خلاصه با كلي خجالت و سرافكندگي با آن‌ها خداحافظي كرديم و اعتماد به نفسمان را كلاً از دست داديم، و چون نمي‌توانستيم تصور كنيم پنج هزار كيلومتر با دوچرخه يعني چه، سعي كرديم خيلي بهش فكر نكنيم!!! اما از شوخي گذشته به ما گفتند كه يك جفت دوچرخه‌شان در تركيه به سرقت رفته و مجبور شده‌اند براي ادامه سفر يك جفت دوچرخه ديگر بخرند و دوم اين كه دولت‌شان اجازه نداده كه خاك كشور پاكستان را ركاب بزنند چون اين كشور نا امن است.

 

مقابل حافظيه_ پايان سفر

 

ناگفته نماند من و حامد از شيراز با اتوبوس به اصفهان برگشتيم (طبق برنامه ريزي قبلي) اما دو شهرام راه را به طرف كازرون ادامه دادند و گويا كلي هم بهشان خوش گذشته بود كه اين موجب حسادت ما شد!! اين عكس را هم شب اقامت در شيراز، در خوابگاه تربيت بدني گرفتيم. به رنگ بازوهاي شهرام مظفري دقت كنيد!!

 

خوابگاه تربيت بدني شيراز

 

 

 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه هفدهم دی 1386ساعت 18:55  توسط رسول  | 

 

 

پس از آن پروژة دوچرخه‌سواري جاده براي يك سال تمام فراموش شد، تا نوروز 1380 كه همراه حميد رعنايي و حامد انصاري‌پور از اصفهان به قصد چادگان حركت كرديم و اين مسير را طي مدت زمان تقريبي 15 ساعت (با احتساب استراحت‌هاي بين راه) ركاب زديم. شب در مدرسه‌اي شبانه روزي مانديم و روز بعد وسوسه شديم كه برنامه را به سمت داران پي بگيريم. خلاصه بعد از كمي مشورت و گفتگو، به سمت داران حركت كرديم كه در مسير با بارش برف 6 فروردين در ارتفاعات برخورد كرديم :

 

حميد رعنايي- برف 6 فروردين در جاده چادگان- داران

 

در شرايطي كه محلي‌ها ما را از حركت در اين برف بر حذر مي‌داشتند، خود را به روستاي رزوه رسانديم تا در امامزادة آن همة لباس‌هايمان را كه خيس شده بود خشك كنيم و باز به راه بيافتيم.

 

خشك كردن لباس ها در امامزاده رزوه

 

من براي احتياط بادگير همراه داشتم، و حميد و حامد هم مجبور شدند از كيسه‌هاي بزرگي كه همراه داشتيم براي خودشان باراني طراحي كنند.

 

امامزاده رزوه

 

بعد از رزوه برف بند آمد اما باران تا خودِ داران بي وقفه باريد و ما يك بار ديگر در مدرسة شبانه‌روزي دهخدا در داران تمامي لباس‌هاي خود را خشك كرديم. صبح روز بعد به اين نتيجه رسيديم كه سفرمان را تمديد كنيم و به فريدونشهر، بام ايران، برويم. هوا آنقدر سرد بود كه براي پيشگيري از يخ‌زدگي دست و پا تعدادي كيسة پلاستيكي خريديم و دست‌ها و پاها را در آن‌ها كرديم و به سفر ادامه داديم. به محض رسيدن به فريدونشهر به فرمانداري رفتيم و نامه‌اي براي اسكان در مدرسة شبانه‌روزي آزادگان گرفتيم. سرايدار مهربان مدرسه همة وسايل مورد نياز ما را فراهم كرد. فرداي آن روز به اصفهان برگشتيم. هر چند دوست داشتيم بيشتر در فريدونشهر بمانيم، اما تا همين جاي برنامه هم دو روز به سفرمان اضافه كرده بوديم و به هر حال امكان توقف بيشتر نبود.

 

از نكات جالب اين سفر عكسي بود كه هنگام خروج از چادگان به سمت داران گرفتيم؛ حامد دوربين را روي سه‌پايه گذاشت و ما كلي تنظيم كرديم كه چه زماني حركت كنيم و با چه سرعتي حركت كنيم كه از چهارچوبة عكس بيرون نباشيم، و آخرش هم اين شد عكس ما:

 

سه دوچرخه سوار در پشت فقط يك ژيان !!

 

همه چيز خوب پيش رفت و ما از چهارچوبة عكس خارج نشديم، اما مهم اين بود كه در زمان كوتاه بين فشردن دكمة دوربين تا گرفتن عكس، ژياني از خم جاده سر رسيد و وارد چهارچوبة عكس شد!! به قول يكي از دوستان اين عكس سزاوار دريافت بزرگترين جايزه‌هاست، چون جادادن سه دوچرخه‌سوار پشت يك ژيان كار بسيار دشواري است! از همه مهمتر اين كه اين عكس با كارگرداني ويژه‌اش تنها عكسي بود كه قرار بود هر سه نفرمان را سوار بر دوچرخه نشان دهد!!

 

 

 

 

+ نوشته شده در  جمعه سی ام آذر 1386ساعت 11:8  توسط رسول  | 

 

 

 

ما هر چه فكر كرديم، ديديم خيلي افت دارد كه ما ناگهان از سال 1386 سر و کله مان پيدا شود و شروع كنيم بدون پيشينه ركاب زدن! راستش يك جور احساس حقارت و از اين حرف‌ها به ما دست داد و تصميم گرفتيم تاريخچه دوچرخه‌سواري‌مان را رو كنيم. به همين جهت من لازم ديدم خلاصه‌اي از سفرهاي قبلي‌ام رو در اينجا ذكر كنم، تا به اين وسيله بتوانم بگويم: "ما هم بعله!!" البته اين پيشينه واقعاً پيشينة قابل توجهي نيست، اما ذكرش هم خالي از لطف نيست.

 

 

سفر اول

اولين باري كه وسوسة سفر با دوچرخه در دلم افتاد نوروز 1379 بود. اين فكر را كه نمي‌دانم از كجا در سرم افتاده بود با دوستم همايون آيتي در ميان گذاشتم و قرار شد مسير اصفهان- نايين را ركاب بزنيم. اين يك جور سفر آزمايشي بود، چون ما تا آن زمان نه تجربه‌اي در اين زمينه داشتيم، و نه حتي با آدم با تجربه‌اي در اين زمينه روبرو شده بوديم. خلاصه ساعت 6 صبح كه از اصفهان حركت كرديم حدود 30/7 عصر نايين بوديم. توي مسير چند جا توقف كرديم: سگزي براي گرفتن نان و خوردن صبحانه، كوهپايه براي استراحت و ناهار، و بالاخره پايگاه هاشم‌آباد (قبل از گردنة ملّا احمد) براي عصرانه و استراحتي كوتاه. نكتة جالب اين كه همة خوراك ما در اين سفر خرما و عسل و ... بود، و از خوردن غذاي رستوران و خلاصه برنج و خورشت و كباب و ... خودداري كرديم، مبادا سنگين شويم و نتوانيم ركاب بزنيم. از همين سفر به بعد معدة من تحت تأثير گرماي نسكافه و شيريني عسل دچار بيماري‌اي شد كه تا امروز هم ادامه دارد و من هنوز هم هر وقت عسل مي‌خورم، خصوصاً وقتي در وعدة غذايي صبحانه و همراه چاي باشد، دچار درد معده مي‌شوم، و اين درد بسيار كم و پيوسته و آزار دهنده است، و 3-2 ساعتي دستم را بند مي‌كند. خلاصه ما شب را در مدرسه‌اي تحت پوشش ستاد اسكان نوروزي گذرانديم و روز بعد، پس از گشت و گذاري در نايين، به اصفهان برگشتيم.

 

متاسفانه از اين سفر عكسي نداريم، چون تا آن زمان هنوز دوربين اختراع نشده بود!!

(ببين ما چقدر سابقه داريم؟!)

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه سی ام آبان 1386ساعت 2:45  توسط رسول  | 

 

 

يكي از سخت‌ترين كارهاي دوچرخه‌سواري و ايرانگردي، نوشتن سفرنامه است. گاهي آدم حاضر است شيبي تند و طولاني را در زمانی کوتاه ركاب بزند اما مجبور نباشد يك صفحه از خاطرات سفرش بنويسد! دشوارتر از آن پيدا كردن عكس‌هاي سفر و آپلود كردن و در صفحه گذاشتن است...

در خمين خيلي نمي‌مانيم و با توجه به مشكل زانو تصميم مي‌گيريم كه فاصله خمين تا محلات را با وانت نيسان طي كنيم! با راننده نيسان به توافق مي‌رسيم و ما را به مهمانسراي جهانگردي آبگرمِ محلات مي‌رساند:

-         سلام

-         سلام

-         ببخشيد اتاق دوتخته خالي داريد؟

-         بله، اين فرم را پُر كنيد.

-         بله، ممنون. ببخشيد ما با دوچرخه سفر مي‌كنيم، شما در مهمانسرا جاي امني براي گذاشتن دوچرخه‌ها داريد؟

-         يعني شما با دوچرخه آمديد اينجا؟

-         بله

-         الآن، اين ساعت شب؟ از كجا مي‌آييد؟

-         بله، از خمين، البته با وانت نيسان!!

 

خلاصه طي يك شب اقامت در اين مهمانسرا به صورت يكي از جاذبه‌هاي گردشگري منطقه درمي‌آييم! و مديريت مهمانسرا لطف مي‌كنند و به ما 20% تخفيف مي‌دهند چون اولين مهمان‌هايي هستيم كه با دوچرخه به اين مهمانسرا مي‌رويم.